أین عمار......!

امروز وظیفه همه روشنگری است! تکلیف امروز ما:حماسه سیاسی...حماسه اقتصادی

أین عمار......!

امروز وظیفه همه روشنگری است! تکلیف امروز ما:حماسه سیاسی...حماسه اقتصادی

حاج‌بخشی: به‌میرحسین گفتم خجالت‌نکشیدی

به گزارش جهان، کشتن یک افسر انگلیسی در اهواز به سبک فیلم«توپ های ناوارو»، خاطرات حاج بخشی از حج سال ۶۰ و فرار هادی غفاری، اتمام حجت حاج بخشی با آیت الله خامنه ای بعد از انتخابات ایشان به رهبری از جمله موضوعات جالب گفتگو با حاج ذبیح الله بخشی است.

حاج ذبیح الله بخشی در روزهای پایانی عمر خود گفتگوی جالبی را با هفته نامه پنجره انجام داده است که متن کامل آن را در زیر می خوانید.

در ابتدای این گفتگو حاج بخشی خود به برخی از رفتارهای دانشجویان در تجمع مقابل سفارت انگلیس می پردازد و می گوید: "کاری که من می خواستم بکنم، شما(دانشجویان) نکردید.

شما چه‎کاری می‎خواستید بکنید؟

حزب‎اللهی‎‎ها خراب کردند! حزب‎اللهی‎‎ها مرده‎اند! کاری که من می‎خواستم بکنم نکردند. گِل درست می‎کردم می‎زدم در سفارتخانه، در سفارتخانه را گِل می‎گرفتم.

انگلیس «ام الفساد» است. انگلیس استالین را عقب زد؛ لنین را عقب زد؛ همه را انگلیس عقب زد شما سنتون به این‎جا‎ها که من دارم روایت می‎کنم، قد نمی‎دهد.

شما باید با سردار رادان هماهنگی می‎کردید. برنامه‎هاتان را به ایشان اعلام می‎کردید تا ایشان هم از رهبری کسب تکلیف کند. بعد با همکاری هم انقلاب سوم راه می‎انداختید. در سفارتخانه را گل می‎گرفتید.

شما چه سالی رفتید در سفارتخانه را گل بگیرید؟

همان سالی که سلمان رشدی آن غلط اضافه را کرد. بچه‎‎های حزب‎الله جلوی در سفارتخانه انگلیس جمع شدند. من هم گل و آجر بردم در سفارتخانه را گل بگیرم.

سردار ابوالفتحی گفت: حاجی چه‎کار می‎خواهید بکنید؟

گفتم: «با اجازت اومدم در این سفارتخانه را گل بگیرم.»

داد می‎زدم در این سفارتخانه را باید گل گرفت. این‎‎ها تا کی باید به جهان آقایی کنند؟!

سردار ابوالفتحی گفت: «داد نزن. ناراحت نشو! نه حاجی! برای نظام مسأله سیاسی می‎شود، برای نظام بد می‎شود، این کار را نکنید.»

گفتم: «خیلی خوب، جنابعالی رئیس پلیس هستید. چون شما به ما احترام گذاشتید، ما هم به شما احترام می‎گذاریم و این کار را نمی‎کنیم.»

با تقلید از فیلم «توپ‎‎های ناوارو» آرتیو را کشتم

حاج آقا اگر اجازه بدهید از همین انگلیس شروع کنیم. شما در تاریخچه مبارزاتتان، با انگلیسی‎‎ها خیلی در افتادید. از اولین‎باری که با انگلیسی‎‎ها درگیر شدید بگویید.

دوران آقای علم‎الهدی امام جمعه اهواز، من بچه بودم. شش هفت ساله بیشتر نبودم. آن روز‎ها، در راه‎آهن اهواز دست فروشی می‎کردم. آدامس و سیگار می‎فروختم و خرجی خانه را می‎دادم. ما یتیم بودیم.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

یک افسر انگلیسی در اهواز زندگی می‎کرد به نام «آرتیو»، قد بلندی داشت و یک کلت هم به کمرش می‎بست. هر کسی را که می‎خواست می‎کشت! هیچ کس هم چیزی به او نمی‎گفت؛ یعنی هیچ‎کس جرأت نداشت.

یک روز جلوی چشم همه مردم در راه‎آهن یک مادری را با بچه کوچکش از قطار پرت کرد پایین و با اسلحه‎اش کشت‎شان. من همان روز تصمیم گرفتم او را بکشم. خودم هم با او درگیر شده بودم.

رفتم در خانه آقای علم‎الهدی و به زور داخل رفتم. رفتم خدمت ایشان و گفتم: آقا اجازه بدهید من «آرتیو» را بکشم.
یک نگاهی به من کرد و دستی به سرم کشید و گفت: «تو هنوز جغله‎ای!»

پرسید خانه‎تان کجاست؟ گفتم در لشکر آباد زندگی می‎کنیم.

گفت آخر چطور می‎کشی‎اش؟

گفتم از روی فیلم «توپ‎‎های ناوارو» یاد گرفته‎ام چطور بکشم.

گفت: «به امید خدا، فقط خودت را بپا»

رفتم «علی‎ابن‎مهزیار» اهواز و از خدا خواستم کمک کند ان‎شاءالله بتوانم این کار را انجام دهم. به علی‎ابن‎مهزیار گفتم: «یا علی‎ابن‎مهزیار! بخشی یه بچه یتیم اومده پیشت، ازت کمک می‎خواد. ‎ای خدا تو حامی مایی، راهنماییم کن.»

از زیارت آمدم رفتم بندر شاپور. دیدم آن‎جا یک گروه از آمریکایی‎‎ها کنار شط نشسته‎اند و غذا و مشروب می‎خورند و نخی را می‎بندند به دینامیتی که می‎گذارند داخل بطری و می‎اندازند داخل شط. بعد از چند لحظه بطری منفجر می‎شود و ماهی‎‎های مرده از انفجار، می‎آیند روی آب؛ آمریکایی‎‎ها هم می‎پرند داخل آب و ماهی‎‎ها را می‎گیرند.

من هم لخت شدم پریدم داخل آب. از روی فیلم «تارزان در آمریکا» یاد گرفته بودم چطور شنا کنم، رفتم کمکشان، آن‎‎ها هم خوششان آمد.

دست بلند کردند که «Chicco! Chicco! very very good!» از من خوش‎شان آمد. یک شکلات کاکائویی با مغز بادام دادند به من بخورم، کاکائو رو خوردم (عجب کاکائویی بود! هنوز مزه‎اش تو دهنمه) و خودم را رساندم به صندوقی که دینامیت‎‎ها در آن بود. سه چهار تا از دینامیت‎‎ها را دادم به آن‎‎ها تا کارشان را ادامه دهند، دستی هم به سر من کشیدند.

دو تا از دینامیت‎‎ها را داخل خاک پنهان کردم. کارشان که تمام شد، بلند شدند و گفتند «let’s go» یعنی برویم. من هم بلند شدم. جعبه خالی را نشان‎شان دادم و دست‎هایم را به هم مالیدم، یعنی دینامیت‎‎ها تمام شد. خدایی شد که نفهمیدند.

آمریکایی‎‎ها که رفتند، دینامیت‎‎ها را گذاشتم داخل لیفه شلوارم و رفتم سمت راه‎‎آهن.

یک مقوا داشتم در راه‎آهن که روی آن می‎خوابیدم. به خدا گفتم: «خدایا بخشی مقوایی آمد. ذبیح الله مقوایی آمد. خدایا کمکش کن.» گریه می‎کردم و با خدا حرف می‎زدم.

آرتیو به همراه یک آمریکایی آمد و رفتند داخل رستوران راه‎آهن، من خودم را رساندم به ماشین‎شان که یک لندرور بود.

دینامیت‎‎ها را بستم زیر گیربکس ماشین، همان‎جایی که می‎چرخید و با آتش سیگار روشنش کردم. عجب دلی به من داده بود خدا! عجب عقلی به من داده بود خدا!

آرتیو به‎همراه یک آمریکایی در حالی‎که مست بودند و تلو‎تلو می‎خوردند آمدند سوار ماشین شدند و رفتند.

من هم ناامیدانه چندبار برگشتم نگاه کردم که ببینم خبری می‎شود یا نه؟ با خودم حرف می‎زدم که ای خدا این‎همه زحمت کشیدم چه شد؟ تو را قسم می‎دهم به ملائکه خودت که جواب من را بده.

سر پیچ خیابان یک‎دفعه دینامیت‎‎ها منفجر شد. لندرور رفت روی هوا.

تا منزل آقای علم‎الهدی دویدم. در را که باز کردند بلند گفتم: «به آقا بگویید من کشتم! من چهار نفر را کشتم.»

گفتند این بچه دیوانه شده! رفتم داخل یک لیوان شربت خیار و سکنجبین به من دادند خوردم تا حالم جا بیاید. عجب شربتی بود!

برای آقای علم‎الهدی گفتم از روی فیلم توپ‎‎های ناوارو چه‎کار‎هایی کردم. حالا آمدم خدمت شما.

آقا زنگ زد به شهربانی و پرسید چه خبر شده است؟ شهربانی گفت: «ستون پنج آلمان‎‎ها ماشین لندرور انگلیسی‎‎ها را منفجر کرد». زمان جنگ جهانی دوم بود دیگر، هر اتفاقی برای متفقین می‎افتاد به نام آلمان‎‎ها می‎زدند.

مادرم هم مبارز بود، تفنگ برنو داشت

فعالیت‎‎های انقلابی‎تان از همان‎جا شکل گرفت؟

از آن‎جا دیگر مرا شناختند و زیر نظر آقای علم‎الهدی کار می‎کردم. بعدش هم که با بچه‎‎های حزب «ندای اسلام» که آن‎‎ها هم زیر نظر آقای علم‎الهدی بودند، کار کردم.

چند سال در اهواز بودید؟ فعالیت‎‎های انقلابی‎تان فقط در اهواز بود؟

دو سال اهواز بودیم، از سال ۱۳۲۴ تا ۱۳۲۶. بعد از اهواز آمدیم لرستان، پلدختر. آن‎جا هم مبارز‎هایی بودند که با آمریکایی‎‎ها و انگلیسی‎‎ها می‎جنگیدند. مدتی هم با آن‎‎ها بودم.

مادرم هم مبارز بود، تفنگ برنو داشت. گلنگدنش هم نقره‎ای بود. من همیشه با همین تفنگ بازی می‎کردم. می‎زدیم، گیرمان هم نمی‎آوردند، چریک بودیم دیگر. هرکاری که در سینما می‎کردند، ما هم یاد می‎گرفتیم و در همان منطقه پیاده می‎کردیم.
بعد از لرستان دیگر کجا فعالیت کردید؟

بعد از لرستان آمدیم تهران و از آن‎جا با بچه‎‎های موتلفه کارم را ادامه دادم.

خانه‎مان در میدان خراسان بود. یک روز رفته بودم میدان قیاسی نان بخرم. شهید نواب صفوی از کوچه کنار نانوایی آمدند بیرون و من اولین‎بار ایشان را آن‎جا دیدم.

شهید نواب مرد بود. حرف که می‎زد، پای حرفش می‎ماند و حتما آن را عملی می‎کرد. خیلی چیز‎ها از او یاد گرفتم.

با بچه‎‎های فداییان چه‎کار‎هایی کردید؟

آن موقع بچه‎‎های فداییان اسلام بنده را زیر نظر داشتند. چون بچه زرنگی بودم، سریع مرا جذب کردند. آمدند و من را دیدند، تحویلم گرفتند.

جربزه‎ام را که دیدند، گفتند: می‎خواهیم یک کار بزرگ انجام بدهی.

می‎خواستند چند نفری برویم و انبار آمریکایی‎‎ها را که نزدیک لوکوموتیو‎ها بود، منفجر کنیم. گفتم: مثل همان زن، در فیلم توپ‎‎های ناوارو؟

گفتند: آره!

تونل کندیم و جعبه‎‎های مواد منفجره را داخلش گذاشتیم، خلاصه این‎که راه‎آهن را آتش زدیم.

حاجی، شما قبل از پیروزی انقلاب زندان هم رفتید؟

 
 
 
 
 
 
 
 
 
بچه که بودم مجسمه رضاشاه را در راه‎آهن کندیم، انداختیم پایین. من سر اسب مجسمه را برداشتم بردم قهوه خانه «حسین ترک» پنهان کردم. سر قضیه مجسمه مرا گرفتند بردند قزل قلعه، بد جوری اذیتم کردند. آن‎قدر شکنجه‎ام کردند تا از هوش رفتم.

۱۲ بهمن، وقتی امام آمدند کجا بودید؟

در کمیته استقبال بودم. پنج روز قبل از این‎که امام بیایند، رفتیم بهشت زهرا ماندیم تا امام تشریف بیاورند.


فعالیت‎تان در جبهه‎ها از کجا شروع شد؟

من به‎همراه شهید محمدرضا، شهید عباس و دختر‎ها رفتیم فرمانداری کرج، پایگاه «المراقبون»، اسممان را نوشتیم برای جبهه. سال ۶۰ رفتم سوسنگرد.

از حال و هوای شهدای‎تان کمی بگویید.

عباس و رضا خیلی کار می‎کردند. روحشان شاد...

همان زمان، شهید رضا نماز شب می‎خواند. من را هم برای نماز صدا می‎کرد، می‎گفت: «بابا بلند شو نماز شب بخون، اگر نماز شب نخونیم آدم نمی‎شیم.»

کجا آموزش نظامی دیدید؟

اصفهان. اولین دوره آموزشی رفتیم اصفهان، دروازه شیراز.

خاطره‎ای از آن‎جا دارید؟

آن‎جا مانور کمین و ضد‎کمین گذاشتند، من هم شرکت کردم. خیلی فضول و شیطان بودم! می‎خواستم از هر چیزی سر در بیاورم! رفتم دنبال منافقین، سر خوردم، افتادم و پایم شکست .

به بچه‎‎ها گفتم: «من پام شکسته! تفنگمو بگذارید روی پام منو ببرید.» بی‎سیم زدند با هلی‎کوپتر آمدند مرا بردند بیمارستان پاهایم را گچ گرفتند. دکتر گفت نباید تکان بخوری! گفتم من باید با این پای گچی بزنم توی سر صدام. من باید بروم. هر چقدر مرا نگه دارید، من نمی‎ایستم.

حاجی چرا به شما می‎گویند حاجی گرینوف؟

چون من هرجا می‎روم اسلحه گرینوفم را هم با خودم می‎‎برم.

حاجی این گرینوفی که همیشه دست شماست از کجا آوردید؟

این اسلحه غنیمت شهیدم عباس است. پسرم عباس در ارتفاعات «کانی‎مانگا» بی‎سیم‎چی «سعید قاسمی» بود. پسرم این اسلحه را بعد از کشتن عراقی‎‎ها غنیمت گرفت. امام اجازه دادند تا این اسلحه دست من باقی بماند.

به هادی غفاری گفتم بی غیرت زن و بچه ات را ول کردی فرار می کنی!

ظاهرا شما در حج سال ۶۶ هم جانباز شدید؟ از حج آن سال بگویید.

سال ۶۶ من و حاج خانم با هم در حج بودیم. این حاج خانم سه بار با ما حج آمد آن سال هم با ما آمد حج.

قبل از شروع برنامه برائت از مشرکین، به حاج خانم گفتم من شعار می‎دهم تو هم باید با من بیایی. حاج خانم گفت هر کجا بروید من هم با شما می‎آیم. آخر شهید محمدرضا وصیت کرده بود که بابایم را تنها نگذارید.

رفتیم قبرستان بقیع. خدا لعنت کند برخی‎‎ها را که باعث عقب‎ماندگی ما شدند. کروبی آمد صحبت کرد، وزیر شعار هم آمد و گفت توجه بفرمائید شعار‎های غیر از میکرفون را کسی تکرار نکند؛ منظورش شعار‎های من بود.

جمع شدیم جلوی شهرداری سعودی‎ها. ساختمان چهار طبقه‎ای بود. من پرچم «لا اله الا الله محمد رسول‎الله» دستم بود.

مردم آمدند دور ما جمع شدند. بالای ساختمان پرچم آمریکا نصب کرده بودند. من گفتم باید بروم آن بالا پرچم را بکشم پایین؛ برای ما ایرانی‎‎های با غیرت‎‎ ننگ است که ما این‎جا برنامه برائت از مشرکین برگزار کنیم، بعد این‎ها پرچم آمریکا را بگذارند آن بالا! من می‎روم بالا و هر طوری که شده پرچم آمریکا را می‎آورم پایین.

یک ساختمان نیمه‎کاره و تیرآهن، بغل همین ساختمان چهار طبقه بود. از تیر آهن گرفتم رفتم بالا، مردم شروع کردند به صلوات فرستادن. رفتم پشت بام، سعودی‎‎ها با جرثقیل آمدند مرا بگیرند منم میله آهنی را گرفتم سر خوردم آمدم پآیین؛ خانم‎‎های کویتی آمدند دور و برم چادرهای‎شان را گرفتند دور من، من هم با کمک این خانم‎‎ها در رفتم.

از همان‎جا شلوغ شد؟ به‎جز شما چه چهره‎‎های دیگری بودند؟

دم قبرستان بقیع دیگر شلوغ شد. تو شلوغی‎‎ها «ماشاءالله، حزب‎الله» را شروع کردیم. من پرچم گرفتم از بالای سردر بقیع رفتم بالا، پرچم را بالا گرفتم، مردم شروع کردند به شعار دادن: «الله اکبر، خمینی رهبر». شرطه‎‎ها دست پاچه شدند.

بچه‎‎ها همه بودند علی فضلی، حسین الله کرم، شهید صیاد. دم پل هجوم آوردند به ما، دیدم هادی غفاری دارد فرار می‎کند. گفت: «جلو نرید مردم را کشتند!»

من گفتم: «تو کجا می‎روی؟ بی‎غیرت زن و بچه مردم زیر دست و پا افتاده‎اند تو ول کردی، داری در می‎ری!»

بعد پرچم گرفتم و شروع کردم به تاب دادن و گفتن این ذکر که «لبیک، الهم لبیک، لا شریک لک لبیک، ان الحمد و...»
با چوب افتادم به‎جان شرطه‎ها، چوب به هر کسی می‎خورد، می‎افتاد زمین. وسط میدان تیرم زدند. یک گلوله به پایم خورد.
بعد از همین حج، دیدار امام هم تشریف بردید؟

بله. رفتیم خدمت امام. امام فرمودند: «تیرت زده‎اند، درد نمی‎کند؟»

گفتم: «نه آقا درد این است که ما مشرکین را ول کنیم و این سعودی‎‎های لعنتی، تبت یدی ابی لهب بیایند بر ما حاکم شوند.»
امام سری تکان داد و گفت خدا حفظت کند.

اولین باردر میدان صبح‎گاه دوکوهه گفتم «ماشاءالله، حزب‎الله» که بچه‎‎ها را چشم نکنند

با امام بازهم خاطره دارید؟

بله. یک درخت گیلاس ته همین باغ بود. ته همین حیاط. گیلاس‎‎های سفید می‎داد عین انگور. یک صندوق بردم برای امام. ظاهرا تا چشم امام به گیلاس‎‎ها افتاد از سید احمد آقا پرسیده‎اند، حاج بخشی آمده است؟ بیاریدش من ببینمش.

آمدند پیش من و گفتند حضرت امام می‎خواهدت.

رفتم سلام کردم. دست امام را بوسیدم. امام فرمودند: «حاجی بنشین چایی بخور.»

یک استکان از این استکان‎‎های کمر باریک چایی آوردند. امام فرمودند: «از این‎که برای من آوردی برای بچه‎‎های من هم می‎بری؟»

گفتم: «حضرت امام! ماشین الان در باغ است و آقای اسدی دارد برای رزمنده‎‎ها گیلاس می‎چیند. فردا صبح گیلاس‎ها را داخل نایلون می‎کنم، داخل دیگ یخ می‎گذارم، تگری شوند. فردا می‎دهم به رزمنده‎‎ها داد می‎زنم: رزمنده گیلاس بخور، تانک رو بزن!

آن‎ها می‎گویند: می‎زنیم می‎زنیم؛ می‎گویم: بزن بزن، دومی را بزن، صدام را بزن، ریگان را بزن، لعنت بر پدر صدام.

امام ایستاده بودند و می‎خندیدند. گفتند: «فیلمت را دیدم خدا عمرت بدهد. تو روحیه این بچه‎‎ها هستی.»

به حضرت امام گفتم این‎ها نوه‎‎های من هستند، من بابابزرگ این‎ها هستم.

امام فرمود: «خدا نگهدارت باشد. خدا عاقبتت را به خیر کند. بارک الله.»

حاج آقا، «ماشاءالله، حزب‎الله» را از کجا آوردید؟ همه شعار‎هایی که می‎دهید کار خودتان است؟

خدا گذاشت دهان‎مان، معلم من خداست. شب که نماز می‎خوانم، می‎گویم خدایا من هیچ‎چیز بلد نیستم. خدایا زندگی‎ام را سپردم به تو، بچه‎هایم را سپردم به تو. خدایا راهنمایی‎ام کن.

اولین‎بار شعار «ماشاءالله، حزب‎الله» را کجا گفتید؟

دوکوهه. بچه‎ها دور میدان صبح‎گاه دوکوهه می‎دویدند. این را می‎گفتم که بچه‎‎ها را چشم نکنند.

به غیر از «ماشاءالله، حزب‎الله» دیگر چه شعار‎هایی دارید که معمولا آن‎‎ها را همیشه تکرار می‎کنید؟

یک‎دفعه، دو تا لشکر محمد رسول‎الله و لشگر سیدالشهدا رفته بودیم دیدار امام. داد زدم کجا می‎رید؟ بچه‎ها گفتند: کربلا؛ با کی می‎رید؟ روح‎الله؛ مارو هم ببر، بچه‎ها گفتند: جا نداریم جا نداریم! گفتم: بی‎خود جا ندارید! منم نمیام، منم نمیام

امام ایستاد به خندیدن. خیلی خنده‎اش گرفت، دستمال را درآورد گرفت جلوی صورتش. بعد از سخنرانی مرا بردند خدمت حضرت امام.

امام پرسیدند: «حاجی بخشی، چرا می‎گویند جا نداریم؟»

گفتم این شعاری است که ما وقتی می‎خواهیم حمله کنیم به عراق می‎گوییم. رزمنده‎‎ها با من شوخی می‎کنند. امام باز آن‎جا فرمودند: «بارک‎الله. دیدم فیلم‎هایت را، تو روحیه این بچه‎هایی، روحیه این رزمنده‎هایی، خدا عاقبتت را به خیر کند.»

آقای خلخالی هم ایستاده بود، گفت: حاجی بس است. امام خسته است. بعدا آقای خلخالی به من گفت من تا حالا خنده امام را این‎طور ندیده بودم. بعد دستور داد هر وقت حاجی بخشی آمد جماران، بیاورید خدمت امام؛ حضرت امام فرموده‎اند هر وقت حاجی بخشی آمد بیاوریدش من ببینمش.

با حضرت آقا هم خاطره دارید؟

آقای خامنه‎ای اول که رهبر شدند آمدند خانه حضرت امام، من هم آن‎جا بودم. ایشان را که دیدم گفتم: «حضرت آیت‎الله خامنه‎ای از امروز مسئولیتت بیشتر شده است؛ از امروز شده‎اید رهبر. تا مادامی که در خط امام باشید جان و خون‎مان را پای شما می‎ریزیم.»

خندیدند و گفتند: «خیلی ممنونم»

گفتم: «وای به آن روزی که در خط امام نباشید! مقابلت می‎ایستیم.»

گفت: «بارک‎الله قانون هم همین است. نه، ما خط امامی هستیم»

گرفت من را ماچ کرد گفت: «بارک الله»

بلند گفتم: «تا خون در رگ ماست، خامنه‎ای رهبر ماست


زمان فتنه ۸۸ کجا بودید؟

ای داد بیداد! زمانی‎که ما سالم بودیم، جرأت نمی‎کردند پیدای‎شان بشود. می‎آمدیم شعار می‎دادیم «ماشاءالله، حزب‎الله» بچه‎ها را جمع می‎کردیم. جرأت نمی‎کردند بیایند جلو. می‎گفتند حاجی بخشی آمده.

من بیمارستان بستری بودم. رفته بودم کما. به هوش که آمدم بچه‎ها چیزی به من نگفتند که بیرون چه خبر است. تا این‎که مرخص شدم و وقت برگشتن به خانه یک‎چیز‎هایی را متوجه شدم.

این‎‎ها در این فتنه‎‎ها خون به دل این سید کردند. موسوی که استعفا داد، آمد دفتر سیداحمد، من هم آن‎جا بودم. گفتم: «خجالت نکشیدی آمده‎ای این‎جا؟! الان وقت استعفا دادن است. الان باید بازوی امام باشید بی‎غیرت‎ها! چه می‎خواهید از جان حضرت امام؟»

چیزی نداشت بگوید؟

چه داشت بگوید همه‎چیزش را از مردم داشت. شغل به او دادیم، خون دادیم، نیرو دادیم. او چه به ما داد؟ وسط جنگ استعفا داد رفت. کروبی چه داد به این مملکت؟
دختر حاجی می‎گوید: «در همان ایام فتنه، بعد از مرخص شدن از بیمارستان، یک روز دیدیم حاجی سوار موتور شدند با یکی از بچه‎‎ها می‎خواهند بروند تهران. گفتیم: حاجی شما حال‎تان مساعد نیست؛ گفت: آقا به کمک نیاز دارد، تنهاست. بسیجی‎ها باید وارد بشوند.»

اگر سرخ پوستها و مردم آمریکا هم بیدار شوند،آمریکا را می گیریم

حاجی، اگر آمریکا حمله کند چه‎کار می‎کنید؟

آمریکا غیرتش را ندارد. جرأت نمی‎کند. البته امت حزب‎الله همه‎جا هستند. بالاخره کاخ سفید را هم می‎گیرند! اما اگر به سرش بزند عملیات استشهادی می‎روم با همین‎حال مریضم. یواش یواش، إن‎شاءالله اگر سرخ‎پوست‎‎های آمریکا، مردم آمریکا هم حمله کنند، مثل مردم منطقه بیدار شوند، یواش‎یواش کاخ سفید را می‎گیریم. از من به شما جوونا یه نوید: «آمریکا از بین رفتنیه». به همین زودی‎‎ها از بین می‎رود إن‎شاءالله.

حاجی الان بعضی‎‎ها شهدا را دوست ندارند، به ارزش‎‎ها احترام نمی‎گذارند، این‎ها ناراحتت نمی‎کند به‎عنوان پدر دو شهید؟

نداشته باشند. ما برای این‎‎ها که نرفتیم، برای ایمان به خدا رفتیم. طرف ما خداست.

حاجی بهشت زهرا می‎روید، به شهدا چه می‎گویید؟

داد می‎زنم می‎گویم: بچه‎‎ها حاجی بخشی آمده. این‎جا دوکوهه است. چرا خوابیدید؟ ‎ای بلند شید با غیرتا!
کجا می‎رید؟ کربلا. با کی می‎رید؟ روح الله. ما رو هم ببرید، جا نداریم! جا نداریم!

حاجی بزرگ‎ترین آرزویت چیست؟

همانی که امام گفت «خدا عاقبتت را به خیر کند»، همین بس است مرا. پیروزی اسلام هم آرزوی من است.

یک نصیحت به جوان‎‎های هم سن و سال من بکنید تا مثل شما با روحیه و انقلابی بمانیم؟

نماز شب بخوانید. خدا إن‎شاءالله عاقبت همه‎تان را به خیر کند.

این مصاحبه در لحظاتی تنظیم شد که حتی تصورش را هم نمی‎کردیم پیش از به پایان رسیدنش حاج بخشی آسمانی شود. خداوند او را با سید شهیدان، حضرت روح‎الله و شهدایی محشور کند که با افتخار، به انقلاب تقدیم کرد. 

بیانیه مجیدی، حاتمی‌کیا، تبریزی، میرکریمی، درباره‌ خانه سینما

به گزارش جهان، در این بیانیه که به امضاء مجید مجیدی، منوچهر محمدی، کمال تبریزی، محمدرضا هنرمند، ابراهیم حاتمی کیا، مجتبی راعی، حسن برزیده، سیدرضا میرکریمی و احمدرضا درویش رسیده است،ضمن ابراز نگرانی و انتقاد از برخی اظهارنظرها و برخوردهای پیش‌آمده ابراز امیدواری شده است که نسبت به اصلاح وضعیت موجود چاره‌ای اندیشیده شود.

البته برخی از امضاءکنندگان این بیانیه طی دو روز اخیر بیانیه‌های جداگانه‌ای در این زمینه منتشر کرده‌اند.

درآمد 6 میلیارد دلاری توئیتر

یکی از اساتید ارتباطات از درآمد 6 میلیارد دلاری توئیتر در سال 2009 میلادی خبر داد.

به گزارش فارس، حسین افخمی امروز در همایش رسانه‌های اجتماعی که توسط پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات برگزار شد با اشاره به اهمیت و کارکرد‌های این رسانه‌ها اظهار داشت: 

 

 رسانه‌های اجتماعی در حال جدا کردن راه خود از سایر رسانه‌های سنتی هستند و در واقع این گروه از رسانه‌ها در مقابل رسانه‌های اینترنتی 20 سال پیش با عنوان رسانه‌های جدید جدید نام برده می‌شود.

وی با بیان اینکه شبکه و رسانه‌های اجتماعی در ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی آثار مختلفی را از خود به‌جای گذاشته‌اند، خاطرنشان کرد: در کشورمان کار پژوهشی قابل استناد خاصی در این زمینه صورت نگرفته و تنها یکسری آمار کلی در خصوص تعداد کاربران اینترنتی در اختیار داریم که البته این آمارها نیز چندان واقعی نیست.

این استاد ارتباطات با اشاره به برخی "کج‌‌کارکردهای" ابزارهای نوین ارتباطی مانند اینترنت در داخل کشورمان تصریح کرد: به طور نمونه پرداخت اینترنتی و از طریق دستگاه‌های ATM از سال 1951 در آمریکا شروع شد اما در آنجا شهروندان ملزم به پرداخت اینترنتی نشدند در حالی که در کشور ما در بسیاری از موارد، افراد ملزم به پرداخت قبض‌های خود به صورت اینترنتی هستند.

افخمی با بیان اینکه در عرصه رسانه‌ای کشور، اصل رقابت را نپذیرفته‌ایم، یادآور شد: گروه‌های سنی که از رسانه‌های اجتماعی استفاده می‌کنند از سنین 15 سال تا سنین 30 سال را در بر می‌گیرد.

وی نخستین تفاوت عمده رسانه‌های اجتماعی با سایر انواع رسانه‌ها را عدم نیازمندی به سرمایه کلان و افقی کردن قدرت دانست و یادآور شد: این اتفاقات صرفاً منحصر به کشورهای جهان سوم نیست و برای همه کشورها و رسانه‌های اجتماعی پارادیم جدیدی را همراه خود آورده است.

افخمی با اشاره به ابعاد اقتصادی فعالیت شبکه‌های اجتماعی و با بیان اینکه در سال 2007 میلادی روزانه یک میلیون قطعه محتوا در رسانه‌های اجتماعی تولید شده است، یادآور شد: شبکه توئیتر در سال 2009 مبلغ 6 میلیارد دلار درآمد داشته و این در حالی است که صرفاً به عنوان یک شبکه اجتماعی به چنین درآمدی دست یافته است و در مورد فیس بوک و سایر شبکه‌های اجتماعی نیز وضعیت به همین صورت بوده است.

افخمی متذکر شد: در گذشته وابستگی به منابع خبری بیشتر بوده و در برهه‌ای، 80 درصد منابع خبری از طریق 3 خبرگزاری در دنیا تأمین می‌شده است اما در دنیای امروز این طور نیست و فرصتی پیدا شده که ما بتوانیم تولید کننده پیام باشیم.

این استاد ارتباطات با اشاره به برخی ضعف‌های موجود حوزه شبکه‌های اجتماعی در کشورمان تصریح کرد: در عرصه سیاست ما آسیب‌پذیر هستیم و از سویی به طور کلی در کشورمان در مورد پذیرش و نشر نوآوری‌ها و تکنولوژی‌های ارتباطی به نوعی تأخر داشته‌ایم.

توکلی: انحلال خانه‌سینما مشکوک است/احمدی‌نژاد می‌خواهد خود را من

 

رئیس مرکز پژوهش های مجلس با انتقاد از تصمیم وزارت ارشاد مبنی بر انحلال خانه سینما، معتقد است اقدام دولت درباره خانه سینما در آستانه انتخابات اهداف سیاسی را دنبال می کند.

به گزارش جهان احمد توکلی در گفتگو با مهر، در انتقاد به انحلال خانه سینما توسط دولت  گفت: خانه سینما یک جمعیت صنفی است که با جامعه ارتباط عاطفی و قوی دارد و کارگردانانی که افتخار سینمای دینی و انقلابی ما هستند از جمله مجید مجیدی، ابراهیم حاتمی کیا، رضا میرکریمی، احمدرضا درویش، مهدی عسگرپور و تهیه کنندگانی چون منوچهر محمدی و سایر دوستان جزو این خانه هستند.

نماینده تهران در مجلس تصریح کرد: اینکه وزارت ارشاد پس از سالها فعالیت این خانه به فکر تعیین تکلیف آن افتاده 2 دلیل می تواند داشته باشد. یک احتمال این است که جریان خاصی که در دولت هستند و از آن تحت عنوان جریان انحرافی یاد می شود ممکن است قصد داشته باشد اقشار مختلف را در آستانه انتخابات دلزده کرده و شرایط مشارکت پایین مردم در انتخابات را فراهم کنند.

وی ادامه داد: احتمال دوم این است که قصد دارند خانه سینما به دست وزیر ارشاد منحل شود و سپس رئیس جمهور به شکل ناجی وارد صحنه شود و در راستای مقاصد انتخاباتی خود ابقای خانه سینما را اعلام کند.

رئیس مرکز پژوهش های مجلس خاطر نشان کرد: شبیه چنین اتفاقی در بازنشستگی اساتید دانشگاه نیز بوجود آمد بطوریکه وزیر علوم این موضوع را به شدت دنبال می کرد اما رئیس جمهور به شدت جلوی آن را گرفت.

توکلی گفت: درباره خانه سینما شاید هر 2 هدف مد نظر باشد.

وی خاطر نشان کرد: جامعه ما به سینما نیازمند است و اکثر سینماگران در خانه سینما جمع هستند. کدام دولت عاقلی چنین تصمیمی می گیرد و با قشری که حوائجی از حوائج جامعه را تامین می کند اینطور برخورد می کند؟ من در مقام قضاوت و ارزیابی عملکرد خانه سینما نیستم. شاید اگر در این مقام قرار گیرم انتقادات زیادی به آن وارد بدانم اما معتقدم اینگونه برخورد با خانه سینما در آستانه انتخابات کار غیر معقول و غیر متعارفی است.

رئیس مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی گفت: 

 

 از نظر حقوقی نیز انحلال خانه سینما وجاهت قانونی ندارد زیرا خانه سینما یک شرکت ثبت شده است و اجازه فعالیت دارد. برخی شرکت ها برای ثبت علاوه بر ارائه اسناد و میزان سرمایه باید از یک نهاد دولتی هم جواز فعالیت داشته باشند به عنوان مثال اگر فرد یقصد دارد شرکت یبزند که هدفش از تاسیس آن شرکت انتشار روزنامه باشد زمانی که بخواهد روزنامه منتشر کند باید از وزارت ارشاد مجوز روزنامه بگیرد. خانه سینما نیز یک موسسه است که در حوزه سینما فعالیت می کند و علی القاعده باید هنگام ثبت جواز از وزارت ارشاد داشته باشد و فعالیت سینمایی کند.
 


توکلی گفت: حتی اگر خانه سینما مجوز نداشته و فعالیت کرده، باز هم وزارت ارشاد نمی تواند آن را منحل کند چون یک شرکت ثبت شده است و یک شرکت ثبت شده را فقط دادگاه می تواند منحل کند در این صورت وزارت ارشاد می تواند به ثبت شرکت ها نامه بنویسد که خانه سینما چه مجوزی به شما ارائه کرده که فعالیت می کند.

نماینده تهران ادامه داد: به هر حال انحلال خانه سینما موکول به تصمیم دادگاه است نه اراده وزارت ارشاد. هیچ گاه یک دولت عاقل با قشری که نیاز مهم جامعه را تامین می کند اینچنین برخورد نمی کند.

وی گفت: دکتر حسینی وزیر ارشاد به من زنگ زد تا موضوع را توضیح دهد که به او گفتم این کار شما مثل انگشت در چشم مردم فرو کردن است و سپس بگویید چرا صدایشان در می آید!

توکلی تصریح کرد: البته وزیر ارشاد هم دلایلی داشت و تاکید کرد که همه کارهای خانه سینما قابل دفاع و قانونی نیست که گفتم ممکن است چنین باشد اما شما باید از طریق دادگاه عمل می کردید چرا شکایتی که کرده بودید را پس گرفتید؟

رئیس مرکز پژوهش های مجلس تاکید کرد: برخورد دولت باید با همه اقشار قانونی و عاقلانه باشد در حالیکه این برخورد با خانه سینما به احتمال قوی قانونی نبوده و اصلا هم عادلانه نیست.

به گزارش مهر، تصمیم انحلال خانه سینما چندی پیش از سوی وزارت ارشاد و شورای فرهنگ عمومی اتخاذ شد و همچنان در حال پیگیری است.  

به نقل از جهان نیوز

روایت ابطحی از دستگاه‌های اطلاعاتی "فشل" آمریکا و اروپا

 

به گزارش جهان، محمدعلی ابطحی در یادداشتی با عنوان "تاملی بر کتاب خاطرات بوش"، با استناد به خاطرات وی، دستگاههای اطلاعاتی آمریکا و اروپا را "فشل" توصیف کرد. او در وبلاگش نوشته است:  

مدتی است که ترجمه خاطرات جرج دبلیو بوش رئیس جمهور جنجالی آمریکا که در دوران سرنوشت ساز بعد از ۱۱ سپتامبر رئیس جمهور بزرگنرین کشور دنیا بود، در بازار کتاب توریع شده است. فرصتی شد که آن را مطالعه کردم. خاطرات منتشر شده بعضی از روسای جمهور آمریکا که قبلا منتشر شده بود را هم مطالعه کرده ام. این کتاب برخلاف بقیه خاطرات، به ترتیب زمانی تنظیم نشده است. در هر بخشی خاطرات موضوعی مربوطه در دو دوره ریاست جمهوری آورده شده و به همین دلیل شاید اسمش را لحظات تصمیم گذاشته است. عناوین موضوعی که بوش در این کتاب به آنها پرداخته است، ترک کردن مشروبات الکلی.نامزدی برای انتخابات. پرسنل کاخ سفید. سلولهای بنیادی و تلاشش برای تحقق آن. روز آتش که منظورش ۱۱ سپتامبر است .

دوران جنگ و تصمیماتی که زمینه ساز حملات بعدی شد. افغانستان. عراق. راهبری. توفان کاترینا. مبارزه با بیماری. موج خروشان نیروها. پروژه آزادی و در نهایت بحران مالی آمریکا در آخرین ماههای ریاست جمهوری دور دوم. چنانچه از عناوین میتوان حدس زد تصمیمات مهم بوش در دو حوزه است. بخش هایی که تصمیماتش مربوط به مسایل داخلی آمریکا است و قسمت مهمترش تصمیماتی است که در سطح جهانی اتخاذ شده و اثرات ان در خارج از آمریکا تاثیر داشته است.

مهمترین آنها مربوط به دو جنگ بزرگی است که در افغانستان و عراق به راه انداخته است.که به اعتقاد خودش پاسخ به خواست اعتبار آمریکا در برابر حادثه ۱۱ سپتامبر است. بوش در این بخش از خاطراتش به جزئیات حوادث و نظرات رهبران جهانی پرداخته. لحن نوشته هایش در مورد جنگ افغانستان و عراق کاملا تدافعی است. گویا بیش از اینکه به حوادث نگاه داشته باشد، سیل اعتراضهای مردم داخل آمریکا و مردم جهان را در نظر داشته و میخواهد برای این همه اعتراض پاسخ تهیه کند. به همین دلیل بارها در این دو بخش رسما اعتراف به اشتباه بودن تصمیماتش میکند.

اشتباه در محاسبه اتفاقات بین المللی و قدرت نیروهای و امکانات ارتش آمریکا و نشناختن روحیه مردم عراق و افغانستان و عکس العمل دنیای اسلام و روشنفکران غربی و به خصوص نداشتن اطلاعات از داخل عراق و افغانستان و داشتن اطلاعات غلطی که گمان میکرده صد در صد درست است و نشان از فشل بودن دستگاههای اطلاعاتی آمریکا و اروپا می کند.
 

 


نکته مهمتر این بخش تدافعی خاطرات بوش این است که برای کم کردن بار این اشتباهات بزرگ بخش مهمی از رهبران اروپا و یا سازمانهای اطلاعاتی جهان و همکارانش را درگیر کند تا شاید بار این تصمیمات غلط را تقسیم کند و همراه با خودش دیگران را هم به میدان بیاورد که با این کار اگرچه در ذهن خواننده، دیگران هم در این تصمیمات غلط شریک میشوند ولی به همان میزان باور اشتباه بودن این تصمیمات برای خوانندگان جدی تر میگردد و دفاع های دستپاچه بوش از عملکردش را بی معنا تر میکند.این در حالی است که این تصمیمات اشتباه چون از بزرگترین قدرت سیاسی و نظامی دنیا صادر و هریک از این اشتباهات منجر به کشته شدن هزاران نفر در جهان که بخشی از آنها هم سربازان و نیروهای آمریکایی هستند، شده است او را به یک متهم جدی در برابر افکار عمومی و تاریخ تبدیل می کند.از نکات مهم سیاسی دیگر این کتاب نگاه خصمانه و اسرائیلی بوش به منطقه خاورمیانه است.

از این بخش کتاب به خوبی میتوان حس کرد که سیاستهای آمریکا در مورد خاورمیانه در کاخ سفید و به نفع مردم آمریکا گرفته نمیشود و مرکز سیاستگزاری خاورمیانه ای بوش در تل آویو است. چنان با نفرت از مردم فلسطین و شخص عرفات یاد میکند که اصلا در این بخش یادش میرود که رئیس جمهور آمریکاست. این سیاست غلط هم عامل عدم موفقیت همیشگی آمریکا در خاورمیانه است که امکان آرام شدن و به صلح متعادل رسیدن در این منطقه را از بین می برد.

یکی از بخشهای تنفرآمیز تصمیمات بوش موافقتی است که او در قلب کشور مدعی دموکراسی با شکنجه زندانیان گوانتانامو کرده است. شکنجه با آب که متهم یقین میکند در حال غرف شدن است و آن گاه اعتراف میکند. به صورت کلی در این کتاب در یک نمای باز به راحتی میتوان به جند نکته مثبت و منفی دیگر هم پی برد. عدم پیچیدگی سیستم سیاسی کاخ سفید در تصمیم سازی، آسیب پذیر بودن آمریکا در برابر مخالفان جهانی، مهم بودن قدرت نهادهای مدنی و دموکراتیک در برابر تصمیمات رئیس جمهور، و نیز خودخواه بودن، خشونت طلبی و در عین حال دیندار بودن شخص جرج دبلیو بوش . خواندنش برای علاقمندان به حوزه سیاست خارجی بسیار مفید است و دید تازه ای از درون کاخ سفید به خواننده ارایه می کند. این کتاب باترجمه آقای محمد حسین اسماعیل زاده و ویراستاری حسین یاغچی، توسط انتشارات هژیر انتشار یافته است.